تبليغاتX
شوکران
××××××

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی   حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد.


رويكرد سياسي فقيهان شيعه مي توان به چهار مرتبه تقسيم كرد

  مرحله چهارم:

عصر جمهوري اسلامي. اين مرحله از اواخر قرن چهاردهم هجري قمري آغاز مي شود. در تاريخ فقه شيعه امام خميني ( قدس سره ) نخستين فقيهي است كه توفيق تشكيل دولت يافت. آراء سياسي امام خميني ( قدس سره ) در ضرورت قيام عليه نظام كهنسال شاهنشاهي و لزوم تاسيس حكومت اسلامي با تدوين درسهاي فقه ايشان در نجف اشرف در سال 1348 ه.ش مخفيانه منتشر شد. آراء مكتوب فقهي ايشان در سال 1396 ه.ق در ضمن بحث استدلالي بيع به شيوه محقق نراقي ره نگارش يافت. ديگر آراء سياسي ايشان علاوه بر كتابهاي كشف الاسرار الرسائل و تحرير الوسيله در مجموعه صحيفه نور منعكس شده است. از مهمترين عوامل توفيق امام نظريه خاص ايشان در باب حكومت اسلامي است. اركان نظريه سياسي امام خميني عبارت است از: اول: اسلام  براي پياده كردن بخش مهمي از احكام خود نيازمند تشكيل حكومت است. دوم: اقامه حكومت اسلامي و آماده كردن مقدمات آن، از جمله مخالفت علني با ظالمين، بر فقيهان عادل و تبعيت و ياري ايشان بر مردم واجب است. سوم: حكومت اسلامي يعني ولايت فقيهان عادل منصوب از جانب شارع مقدس در همه آنچه پيامبر (ص) و امام (ع) در ارتباط با حكومت در آن ولايت داشته اند. چهارم: حكومت اسلامي و احكام حكومتي از احكام اوليه اسلام است و بر همه احكام فرعيه تقدم دارد؛ حفظ نظام شرعا واجب است. ركن اول اين نظريه شكل متكامل نظريه مرحوم آيت الله بروجردي (ره) در امتزاج دين و سياست است. ركن دوم، علت محدثه انقلاب و ركن چهارم علت مبقيه نظام مبتني بر انقلاب بوده است. اينكه چرا انقلاب اسلامي توسط هيچ فقيه ديگري به پا نشد و تنها به دست با امام خميني ( قدس سره ) به وقوع پيوست؟ سؤالي است كه پاسخش ركن دوم نظريه ايشان است. اين ركن از تلقي خاص امام از مساله امر به معروف و نهي از منكر و چگونگي تطبيق و موضوع شناسي ويژه شرايط وجوب آن ريشه مي گيرد. ايشان معتقد است امربه معروف و نهي از منكر در مسائلي كه حيثيت اسلام و مسلمين در گرو آنها است با مطلق ضرر، ولو ضرر نفسي يا حرج رفع نمي شود ( حال آنكه در ديگر مسائل عدم مفسده شرط وجوب است. ) بذل مال و جان نسبت به بعضي مراتب امر به معروف و نهي از منكر نه تنها جايز بلكه واجب است. اهتمام شارع مقدس به مسئله ملاك اقدام مي باشد. وجود حكومت طاغوت در جامعه اسلامي بزرگترين منكر و همكاري با طاغوت از انكر منكرات است. سكوت علماي دين در صورتي كه موجب تقويت باشد حرام، و اعتراض و اظهار نفرت از ظالم براي ايشان واجب لست ولو رفع ظلمش مؤثر نباشد. آيا اگر نظريه امام جز اين بود، انقلاب به پيروزي مي رسيد؟ اين همان امتياز امام بر ديگر فقيهان مي باشد. به نظر ايشان اقامه حكومت اسلامي بزرگترين معروف است تفاوت جوهري امام خميني ( قدس ره ) با ديگر فقيهان اين بود كه ديگر فقيهان قايل به نظريه مشابه امام ( ركن سوم ) تنها درصورتي كه شرايط مهياي حكومت فقيهان باشد حاضر به تصدي امور مردم بودند. به عبارت ديگر چه بسا آنان شرايط احتمال تاثير را منفي مي دانستند اما امام با عزت نفس و همت عالي ويژه خود به زمينه سازي احتمال تاثير پرداخت بر اين مبنا چه بسا بتوان گفت: آنان تمهيد مقدمات حكومت را به مثابه شرط وجوب مي دانستند ( همچنان كه اگر استطاعت حاصل شود حج واجب مي شود و اگر مال به نصاب برسد زكات واجب مي گردد اما تحصيل استطاعت و نصاب واجب نيست ). و امام در حكم شرط واجب ( از قبيل وضو براي نماز ) آنكه تمهيد مقدمات و آماده كردن شرايط انقلاب براي اقامه حكومت اسلامي را واجب بداند انقلاب مي كند. اول در نظريه ها و تلقي ها انقلاب شد، آنگاه انقلاب در عمل به وقوع پيوست امام خميني اولين عالمي است كه در متون فقهي اخير و كتب فتوي سنت پرداختن دوباره به امر به معروف و نهي از منكر را احيا كرد. كافي است بحث امر به معروف و نهي از منكر تحرير الوسيله را با كتابهاي مشابه آن مقايسه كنيم تا به عظمت مساله پي ببريم. امام خميني اولين فقه شيعي است كه واژه حكومت اسلامي را در يك كتاب فقيهي ( كتاب البع ) بكار مي برد و بر ضرورت و وجوب اقامه آن پاي مي فشارد. ابتكار امام در ركن سوم، پروردن يك نظريه سياسي است اگرچه اصل آن را بسياري از فقيهان پيشين قائل شده بودند، براي مثال قبل از امام محقق نراقي، صاحب جواهر و آيت الله بروجردي ( رضوان ا... عليهم ) نيز همين نظريه- ولايت انتصابي فقيهان- را ابراز كرده بودند، اما توسعه اختيارات فقيه از ولايت عامه به ولايت مطلقه و توجه به لوازم سياسي و عنايت به ابعاد مختلف اين نظريه سياسي مختص امام است تا آنجا كه ديگر فقيهان قائل به ولايت فقيه را مي بايد زمينه گستران نظريه امام دانست. لذا در ميان معتقدين به مشروطيت الهي بلاواسطه تنها امام خميني به معناي واقعي كلمه صاحب يك نظريه سياسي در باب دولت است. از جمله امتيازات امام خميني ( قدس سره ) در انديشه سياسي اين است كه ايشان در ميان قائلين به مبناي مشروطيت الهي بلاواسطه نخستين فقيهي است كه با دولت به عنوان يك نهاد برخورد كرده است. اگر چه اين امتياز در دوسال اخير حيات امام چشمگير شد و قبل از آن ايشان به شيوه رايج فقيهان سلوك مي كردند. اما همين فتح باب در ميان قائلين به مبناي مشروطيت الهي بلاواسطه بسيار مغتنم است. جلوه هايي از اين نگرش جديد در پاسخ به نامه وزير كار، پاسخهاي متعدد به شوراي نگهبان و نامه به رئيس جمهور قابل رؤيت و استشهاد است. به هر حال نظريه ولايت انتصابي مطلقه فقيهان متكي بر آراء امام خميني (ره) مي باشد. ورود اين بحث فقهي به متن جامعه و عرف سياسي و قانون اساسي بي شك جز با پايمردي ممكن نبود. چند ماه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي با راهنمايي امام، خواست مردم از حكومت اسلامي به جمهوري اسلامي ارتقا يافت. عليرغم عدم پيش بيني در پيش نويس در قانون اساسي مصوب سال 1358 ولايت فقيه درج گرديد. و با توجه به عدم انعكاس اختيارات وسيع مقام رهبري بر مبناي نظريه ولايت مطلقه فقيه تصحيح اين مهم در دستور كار شوراي بازنگري قانون اساسي تصحيح شده نظريه ولايت مطلقه فقيه به رسميت شناخته شد.

در اين مرحله- مرحله چهارم فقه سياسي شيعه در ارتباط با مساله دولت علاوه بر نظريه محوري حضرت امام چند نظريه ديگر نيز از سوي فقيهان شيعه مطرح شده است. پيروزي انقلاب اسلامي و تاسيس جمهوري اسلامي در ايران باعث شكوفايي فقه شيعه در ارتباط اسلامي و تاسيس جمهوري اسلامي در ايران باعث شكوفايي فقه شيعه در ارتباط با سياسي و مساله دولت شد. فقيهان شيعه در عراق، لبنان و ايران با پذيرش اصل اساسي ضرورت حكومت اسلامي نظريه هاي متفاوت بل امام خميني (ره) عرضه داشتند اغلب اين نظريه ها در زمان حيات امام راحل و در بدو پيروزي انقلاب و اوان استقرار جمهوري اسلامي منتشر شده است. اين نظريههاي متفاوت كه در بارور كردن و ارتقاء سطح فقه سياسي شيعه نقش مهمي دارد، بي شك از بركات انقلاب اسلامي و از حسنات جمهوري اسلامي به حساب مي آيند و دليلي بر پويايي فقه شيعه در مواجهه با مسائل مبتلا به جامعه اسلامي شمرده مي شوند. وجه مشترك اين نظريها، استناد آنها بر مبناي مشروعيت الهي مردمي است. اولين نظريه ( بر اين مبنا در مرحله چهارم ) نظريه خلافت مردم با نظارت مرجعيت است كه از سوي آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر ( م 1359 ه.ش ) در مجموعه مختصر الاسلام يقود الحياه در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي مطرح شده است. دومين نظريه دولت انتخابي اسلامي است كه از سوي شيخ محمد جواد مغنيه و شيخ محمد مهدي شمس الدين ارائه شده است.


ادامه دارد...


نوشته شده توسط شوکران در ساعت 21:3 | لینک  | 

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی   حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد.


رويكرد سياسي فقيهان شيعه مي توان به چهار مرتبه تقسيم كرد

مرحله سوم:

قرن چهارم هجري عصر نهضت مشروطه. در اين مرحله مفاهيم و سئوالات تازه اي در جامعه و در ذهنيت فقيهان شيعه مطرح مي شود. نهضت مشروطه و قانون اساسي متمم زائيده آن اطلاق سلطنت را مقيد و مشروط به قانون اساسي كرد. مواجهه فقيهان با مفاهيم سياسي از قبيل حقوق مردم، آزادي، عدالت، نظارت، استبدادع تفكيك قوا، مساوات، وكالت، راي قانون و مشروطه باعث مي شد دو رويكرد فقهي متفاوت را شاهد باشيم: يكي ديدگاه سنتي با موضوع نفي مطلق و دفاع از سير پيشين با پا فشاري بر نظريه ثنوي ولايت انتصابي فقيهان در امور حسبيه ( شرعيات ) و سلطنت مسلمان ذي شوكت در عرفيات به عنوان ( حكومت مشروعه ) و ديگري ديدگاه تحول طلب به دنبال سازگاري دو مقوله مشروطه و مشروعه با ارايه نظريه دولت مشروطه مبتني بر اذن عام فقيهان. دبدگاه هاي سياسي دو فقه بزرگ عصر مشروطه علامه ميرزا محمد حسين غروي نائيني ( م 1355 ) در رساله تنبيه الامه و تنزيه المله و شيخ شهيد فضل الله نوري ( 1327 ) در رساله حرمت مشروطه يا پاسخ به سوال از علت موافقت اوليه با مشروطيت و مخالفت ثانويه با آن و ( لوايح ) تحولي مهم در سير تطور مباحث دولت در انديشه شيعي به حساب مي آيد. نائيني معتقد است كه حكومت مشروطه در صورت عدم بسط يد مجتهدان عادل، اما با وجود مجتهدان در ميان وكيلان قوه مقننه و رعايت نظر ايشان در قوانين، مي تواند مشروعه باشد. كوشش نائيني اولين تلاش در فقه شيعه براي سازگاري وظيفه الهي و حق مردمي به شمار مي رود. پس از مشروطه و اوج انديشه نائيني فقه سياسي شيعه با نوعي ايستايي و حق عقب گرد مواجه مي شود. در ادامه اين مرحله انكار ولايت سياسي فقيهان به شدت رشد مي كند. در انتهاي اين مرحله تنها مي بايد از آراء مرحوم آيت الله سيد محمد حسين بروجردي (م1340 ه.ش ) ياد كرد. ايشان ادله نقلي به جا مانده را  براي اثبات ولايت انتصابي عامه فقيهان كافي نمي شمارد. اما با اقامه دليل عقلي مسئله را اثبات شده مي داند وي براي اولين بار در يك متن فقهي شيعه بر امتزاج سياست و ديانت پا مي فشارد و مسائل سياسي و تدبير امور اجتماعي در جامعه اسلامي را از وظايف فقيهان اعلام مي كند. در ظاهر اين نكات از نظريه به عمليه تبديل نشد و مشي سياسي ايشان سازگار با نظريه ياد شده شكل نگرفت.


ادامه دارد...


نوشته شده توسط شوکران در ساعت 23:41 | لینک  | 

به نام خدا

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت در ایران از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد


تحول در مبانی اندیشه سیاسی تشیع


رويكرد سياسي فقيهان شيعه مي توان به چهار مرحله تقسيم كرد:

مرحله اول: 

از آغاز تا قرن دهم هجري اين مرحله دوران تاسيس رشد و شكوفايي فقه فردي است. و هنوز به فقه عمومي مسائل سياسي و حقوق اساسي عنايت نشده است  نه شرايط بيروني مهياي طرح اينگونه مسائل است و نه ذهنيت فقهان آماده حل آنها. اگرچه واژه هايي از قبيل حاكم شرع، سلطان و امام با وظايفي همانند مراحلي از امربه معروف و نهي از منكر، قضاوت، اقامه حدود شرعي، اخذ ماليتهاي شرعي ( خمس و زكات ) و مصرف آنها، اقامه نماز جمعه، رؤيت هلال جهت آغاز روزه ماه مبارك رمضان و پايان آن و انجام مراسم حج، سرپرستي افراد بي سرپرست، ازدواج و طلاق در بعضي موارد، مورد بحث فقيهان اين مرحله واقع شده است. اما پذيرش همه اين موارد لزوما حكومت و ولايت سياسي را در پي ندارد. اگرچه از بعضي كلمات شيخ مفيد در كتاب قيم المقنعه چه بسا اشاراتي به مباحث حكومت را بتوان استهضار كرد، اما در مجموع آثار بجا مانده فقيهان اين شش قرن هيچ نظريه سياسي مشاهده نمي شود. مطرح بودن اينگونه مسائل در ذهنيت عالمان اين عصر بسيار مستعد است.

مرحله دوم:

از قرن دهم تا قرن سيزدهم، اين مرحله از برتخت نشستن صفويان آغاز مي شود و با شروع نهضت مشروطه پايان مي پذيرد. شاخصه آن رسميت مذهب تشيع در ايران و قدرت نسبي فقيهان در عصر صفوي و قاجاري است. آنچه به شكل سنتي تا اوايل قرن سيزدهم به عنوان ولايت فقيه در فقه شيعه مطرح بوده هرگز به معناي نظريه دولت و نگرش به امر حكومت و سياست نبوده است و هيچ يك از فقيهان تا تاريخ ياد شده چنين ادعايي نداشته اند يعني ايشان اگرچه به تصدي اموري حسبيه از باب ولايت يا جواز تصرف به عنوان قدر متقين قائل بوده اند، اما هرگز فراتر از اين افق را ننگريسته و به تاسيس نهاد دولت و احكام و لوازم آن نپرداخته بوند. اينكه آيا اسلام فارغ از زمان معصومان عليهم السلام حكومتي دارد يا نه، سئوالي است كه براي فقيهان هزاره اول هجري مطرح نبوده است. لذا ذكر ولايت فقيه در متون فقهي ياد شده هرگز به معناي ولايت سياسي يا حكومت فقهان نيست آنچه كه مي توان به بعضي فقيهان اين مرحله نسبت داد تفكيك بين امور شرعي و امور عرفي است امور شرعي از قبيل قضاوت و اجراي حدود و امور حسبيه وظايف فقيهان شمرده شده و سياست و امنيت از جمله امور عرفي و وظايف مسلمان ذي شوكت يعني، سلطان به عبارت ديگر: ولايت انتصابي فقيهان در امور حسبيه( شرعيات ) و به رسميت شناختن سلطنت مسلمان ذي شوكت در عرفيات.

به هر حال تا نيمه قرن سيزدهم هجري تاليف مستقلي در زمينه حقوق اساسي و ولايت فقيه سراغ نداريم هرچند نگارش رساله هاي متعدد خراجيه و نماز در عصر صفوي و رساله هاي جهاديه در عصر قاجاري كه معلول مساعد شدن شرايط اجتماعي بوده، مقدمه نگرش استقلال به احكام ولايت فقيه بوده است.

اوليم فقيهي كه مي توان در كلمات وي نشانه هاي مقدماتي يك نظريه دولت را احتمال داد محقق كركي ( م 940 ) فقيه عصر صفوي است. وي در اثبات ولايت فقيه و محدوده اختيارات وي به مقبوله عمربن حنظله استناد مي كند. حديثي كه قبل از آن همواره در باب قضاوت و لوازم آن و تعادل و تراجيح روايات مورد استفاده قرار گرفته بود.

استقرار دولت صفوي و ايجاد مجال براي شيعيان جهت باليدن اجتماعي مي توانست مقدمات پرداختن به مسئله مهم دولت در فقه شيعه باشد. محقق كركي در رساله نماز جمعه نوشته است:

اصحاب ما اتفاق نظر دارند كه فقيه عادل امامي جامع شرايط فتوي كه از او به مجتهد در احكام شرعيه تعبير مي شود در حال غيبت در همه آنچه نيات در آن دخيل است. نايب ائمه عليهم السلام مي باشد- و چه بسا اصحاب قتل و حدود را مطلقا استثنا كرده باشد. دادخواهي نزد ايشان بردن و انقياد به حكمشان واجب است. او حق دارد مال فردي را كه از اداي حق امتناع مي كند در مواردي كه به آن نياز است به فروش برساند. او بر اموال غائبان، كودكان، سفيهان و ورشكستگان ولايت دارد و مي تواند در اموال ممنوعان از تصرف، تصرف نمايد. تا آخر آنچه براي حاكم منصوب از جانب امام اثبات مي شود اصل در اين مسئله روايت عمربن حنظله مي باشد كه شيخ طوسي آن را در تهذيب با اسنادش نقل كرده است..... مقصود از اين حديث در اينجا اين است كه فقيه موصوف به اوصاف معين از جانب ائمه منصوب شده است و در همه آنچه در آن نيابت راه دارد، نايب محسوب مي شود. به مقتضاي قول امام صادق (ع) من او را بر شما حاكم قرار دادم اين استثنا به بر وجه كلي است.

طريقي كه وي آغاز كرده است قابليت تاسيس يك نظريه را- همان كه امروز آن را ولايت انتصابي فقيهان مي نامند- دارد. در آثار فقهي محقق كركي، فقيه نايب عام امام زمان مي باشد. اما آيا در انديشه او هرگز ضرورت تشكيل حكومت اسلامي توسط فقيهان گذشته است؟ پاسخ اين سئوال هرچه باشد با توجه به اختلاف نظر محقق كركي با شاهان صفوي و هجرت وي به عراق، به او فرصت تجربه عملي و پرداختن به احكام آن را پيدا نمي كند. از آن زمان به بعد به تدريج با بسط يد خارجي فقيهان و افزايش اقتدار ايشان در جامعه بعضي از آنها در تمشيت برخي امور سياسي دخيل مي شوند تا آنجا كه بعضي سلاطين براي سلطنت از ايشان تحصيل اذن مي كنند يا به اذن ايشان روانه جهاد با دشمن اجنبي مي شوند. در اين عصر سياست داخلي و خارجي به عنوان ‹ امور عرفيه › در دست سلاطين است و امور سنتي شرعيه در دست فقيهان با اين همه تاثير كتب فقهي از اين مسائل فراوان نيست. نشانه هايي از اين تحول را در آثار شيخ جعفر كاشف الغطاء و ميرزاي قمي مي توان مشاهده كرد.

اولين فقيهي كه ولايت فقيه به تفصيل مورد بحث قرار داد و آن را به صورت يك مسئله مستقل فقهي در آورد و دليل عقلي و ادله متعدد نقلي بر آن گرد آورد ملا احمد نراقي ( م1248 ) فقيه متبحر عصر قاجاري است در عوائد الايام، نراقي براي نخستين بار در ح.زه ولايت فقيه به مواردي اشاره مي كند كه مي تواند اولين طليعه هاي انديشه سياسي باشد. نراقي انتظام امور دنياي مردم را از وظائف فقها مي شمارد. اين اولين تصريح به وظيفه سياسي قثيهان مي باشد و بر اين اساس مي توان او را قائم به ولايت سياسي فقيهان شمرد. نراقي ده وظيفه سنتي فقيهان را به تفضيل مورد بحث قرار مي دهد اما متاسفانه امر خطير انتظام امور دنياي مردم را مورد بحث قرار نداده است. براي شروع همين ذكر اجمالي نيز كافي است. هرچند او همه وظايف يك سلطان در امور رعيتش را براي فقيهان به رسميت شناخته و اين گام بلندي است از مقدمه نراقي بر بحث ولايت فقيه عوائد بر مي آيد كه اين مسئله در زمان وي به شدت مطرح بوده است لذا وي بحث خود را در اصلاح و تصحيح عملكرد فقيهان زمان خود به رشته تحرير درآورده است. راي محقق نراقي- ولايت انتصابي عامه فقيهان- مورد عنايت، بحث و نقد معاصران شاگردان و فقيهان بعد از وي واقع شده است. شاگرد نامدار محقق نراقي، شيخ مرتضي انصاري ( م 1281 ه. ق ) در كتاب البيع خود آراء استادش را به نقد كشيد. شيخ محمد حسن نجفي ( م 1266 )در دايره المعارف بزرگ فقه شيعه( جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام ) در پايان بحث خمس مي نگارد:

بسياري از مباحث اين مقام در كلام اصحاب ما تحرير نشد كه ايا تصدي حاكم از باب حسبه است يا غير آن و اگر از باب حسبه است چرا ولايت حاكم بر ولايت مومنين عادل مقدم است؟ ( زيرا آن نيز از باب حسبه است)  و اگر از باب حسبه نيست پس آيات خداوند ولايت را براي او انشاء فرموده و وي را با زبان امام معصوم (ع) براي اين سمت نصب كرده است يا به عنوان نيابت و وكالت از امام معصوم (ع) داراي تصدي است.

از زمان شيخ انصاري طرح بحث ولايت فقيه در كتاب البع توسط همه فقيهان دنبال شده است در مجموع مرحله دوم را مي توان عصر آغاز نظريه هاي سياسي فقيهان شيعه و تولد و رشد و نقد نظريه ( ولايت انتصابي عامه فقيهان 9 در كنار نظريه نئون ( ولايت انتصابي فقيهان در امور حسبيه ( شرعيات ) و سلطنت مسلمان ذي شوكت در عرفيات دانست. اين مرحله فارغ از شرايط حاكم به ديگر مسائل اصلي سياست و حقوق اساسي هيچ عنايتي نشده است.

ادامه دارد.


نوشته شده توسط شوکران در ساعت 14:40 | لینک  | 

سلام به زودی به روز خواهم شد و دوباره خوهم گفت . . .
نوشته شده توسط شوکران در ساعت 11:37 | لینک  | 

 

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی   حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد,مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم.

 

 تحول در مبانی اندیشه سیاسی تشیع  

آراء سياسي شيعه اگر چه هنوز در مجموعه اي منسجم مدون نگشته است اما در تفسير بعضي آيات قرآن كريم، نحوه دسته بندي روايات و شرح پاره اي از احاديث معصومان عليهم السلام، بخشي از حكمت عملي اعم از سياست نامه ها، اندرزنامه ها و سياست مدن، برخي ابواب كلامي از جمله مباحث نبوت و به ويژه مسائل امامت و غيبت، بعضي گزارشهاي تاريخي بالاخص روش سلوك عالمان دين با سلاطين و در مواجهه با مسائل مختلف سياسي عصر خود و از همه مهم تر در مواضع مختلفي از ابواب فقهي به وضوح ديده مي شود. آراء سياسي فقيهان شيعه در ضمن ابواب امر به معروف و نهي از منكر، قضا، حدود، جهاد، خمس، بيع، حجر، نكاح، طلاق، صوم، حج و صلاة جمعه و .... آمده است. در فقه شيعه تا يك قرن و نيم پيش فصل مستقلي در ولايت و سياست و امارت پيش بيني نشده بود. فقه شيعه در زمينه حقوق فردي از غني ترين مجموعه هاي حقوقي به شمار مي رود. در مسائل اجتماعي و احكام حقوق عمومي به ويژه حقوق اساسي كار كمتري در فقه صورت گرفته است. زاويه نگرش فقيهان ور حوزه مسائل عمومي نيز غالبا فردي بوده است. در فقه ما به جاي اشخاص حقيقي به ندرت بحث از اشخاص حقوقي و نهادهاي اجتماعي به ميان آمده است مباحث حكومت و دولت نيز غالبا در قالب احكام و وظايف شخص حاكم و سئوال از اينكه چه كسي حاكم باشد؟ مطرح شده نه اينكه چگونه حكومت بايد كرد؟ و دولت به عنوان نهاد و شخصيت حقوقي چه احكام و وظايفي دارد؟ تفاوت اين دو نگرش فراوان است.

نپرداختن فقيهان شيعه به مسئله مهم دولت و وظايف آن علارغم موشكافيها و ژرف نگريهاي فني در بسياري مسائل جزئي و كم اهميت تر قابل تامل فراوان است. غالبا در اقليت بودن شيعه فشار و خفقان حكومتهاي وقت دوري از حكومت و لوازم و مسائل آن و نيز دسيسه هاي استعمار به عنوان علت اين كم عنايتي ذكر مي شوند. هريك از اين نكات قابل بحث و مناقشه است. واقعيت اين است كه فلسفه سياسي قرن ها با ركود نسبي مواجه شده و انديشه سياسي ما از رشدي كم رمق نيز محر.م مانده است. فقه شيعه به واسطه تلقي خاصي كه به تدريج از مسئله غيبت امام زمان ( عجل الله فرجه الشريف ) و مسئله امامت و ارتباط آن با مسئله دولت پيدا مي كند هرگز نيازي به پرداختن به مسئله دولت احساس نمي كند. اين پندار كه عصمت شرط حاكم است و قيام در زمان غيبت و قبل از قيام قائم ( عج ) برافراشتن پرچم ضلالت است به علت عدم احتمال طولاني شدن غيبت از جمله عوامل ايستايي انديشه سياسي شيعه و عدم رشد حقوق اساسي در ميان فقيهان شيعه بوده است. نوعي آرمان گرايي و ايده آل نگري و دوري از واقعيت اجتماعي در اين صحنه بر فقه شيعه تحميل شده است بسياري از مسائل سياسي و حقوق عمومي جز با درگير شدن با آنها مطرح نمي شود. با ابداع احتمال و فرض و تخيل راه حل هايي كاربردي، مفيد و قوي به دست نخواهد آمد. فقيهان شيعه با تلقي شيعه پيش گفته، دوري از اين صحنه حكومت و مديريت اجتماعي را در طول قرون به عنوان مظلوميت محتوم تاريخي كه بر شايسته ترين انسانها- معصومان عليهم السلام- روا شده، و به تبع، پيروان ايشان را نيز چنين سرنوشتي در پيش دارند پذيرا شدند و كمتر براي تغيير اين وضعيت اقدام يا زمينه چيني را لازم دانستند. قهر و غلبه سياستهاي خرد ستيز و خشن زمانه نيز چنين نگرشي را در فقيهان و جامعه شيعي بيشتر تثبيت كرد. چنين عواملي باعث شده تا مسائل سياسي و حقوق اساسي هرگز به عنوان مسائل مورد ابتلاء براي فقيهان شيعه تا نزديك يك قرن پيش مطرح نباشد.

از ميان مسائل اجتماعي دو مورد از ديرباز مورد عنايت فقيهان شيعه بوده است يكي قضاوت و ديگري امور حسيبه فقيهان در مورد اخير به حق دريافته بودند كه مواردي هست كه شارع در هيچ شرايطي مطلقا راضي به ترك آنها نيست. تكفل افراد بي سرپرست و به طور كلي امور عمومي فاقد سرپرست خاص در زمره امور حسيبه شمرده مي شد. امور حسيبه مي توانست سكوي بسيار نيكويي براي پرش به فقه عمومي محسوب شود. اما اين مهم به دو دليل انجام نشد: يكي از حيث مصاديق حسبه كه تا عصر مشروطه از مرز سرپرستي يتيمان و سفيهان و ديوانگان فراتر نرفت و تا آن زمان مسائلي از قبيل امنيت، بهداشت، و آموزش عمومي را در بر نگرفت. عامل ديگر اين بود كه امور حسيبه همواره در دست فقيهان عادل به عنوان ولايت يا قدر متقين جواز تصرف به عنوان اشخاص باقي ماند اما هرگز نهادي به عنوان تصدي امور حسيبه با احكام خاصش مورد بحث قرار نگرفت. دولت مي توانست تجلي توسعه امور حسيبه محسوب شود كه نشد.

 

ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط شوکران در ساعت 18:48 | لینک  | 

 

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی   حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد,مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم.

 

ولايت فقيه در دوره قاجار

 

ولايت فقيه در مفهوم حكومت و كشور داري فقيه مفهوم تازه و بر ساخته اي بود كه در اين دوره مطرح بحث شد. مستند اين بحث پاره اي از احاديث و اخبار مورد وثوق شيعه بود كه كمي بعد به آنها اشاره خواهيم كرد. چند تن از فقهاي سرشناس عصر فتحعلي شاه با آن كه در عمل ارتباط بسيار نزديكي با شاه داشته اند و از حاميان سرسخت سلطنت او بوده اند در مقام نظر هميشه حق حكومت را در غيبت اما و ميراث دار امانت پيغمبر است اگر از مورد استثنايي محقق ثاني و منزلتي كه عملا در حكومت شاه طهماسب نصيب او شده بود بگذريم ولايت و مقام فقيه به عنوان ولي لمر و ولي امر حكومت در معناي كشور داري در فرهنگ شيعه تا آن زمان سابقه ي روشني نداشته است و اگر هم داشته است از پاره اي اشارات پراكنده فراتر نرفته و به صورت يك بحث اصولي در نيامده بود..................

اد امه متن را در ادامه مطلب مطالعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شوکران در ساعت 21:17 | لینک  | 

 

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعاتی شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی   حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد,مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم.

 

تلقی شیعه از حکومت

در نهاد اسلام، رهبري سياسي از رهبري ديني جدا نبوده است. در دوره ي پيغمبر و حتي به شيوه هاي ديگر در دوره خلفاي راشدين سياست و ديانت دو روي سكه ي حكومت بوده است يعني حكومت حكومت ديني بود، و رهبر دين، رهبر سياسي هم بود.

از دوره ي امويان، گرچه ظاهرا حكومت ديني و سياسي همچنان آميختگي داشت، اما خلافت و حكومت كم كم رنگ و بوي سلطنت به خود گرفت و خلافت انتخابي عصر خلفاي راشدين به خلافت موروثي مبدل شد. در نتيجه امپراتوري اسلام زير نظر خلافتي قرار گرفت كه جنبه ي سلطنت و سياست آن بر ديانتش مي چربيد. ايران هم مدتها در چنبره ي همين قدرت سياسي جديد گرفتار بود تا آن كه با روي كار آمدن حكومت موروثي طاهريان، نخستين ضربه اساسي بر قدرت و نفوذ خلافت وارد آمد و جنبش پنهان و اشكاري كه در جستجوي استقلال ايران بود در گوشه اي از خاك آن سر بر كشيد ارتباط كژدار و مريز صفاريان و سامانيان با دستگاه خلافت، در عصر فرمانروايي حكومت شيعي آل بويه دستخوش دگرگوني عميقي شد و حكومت خلفاي عباسي مشروعيت خود را از دست داد.

در همين دوران شكوفايي عصر ساماني و آل بويه بود كه كم كم هم در عمل و هم در مقام نظر بين حكومت هاي ايراني و خلاف شكاف افتاد و سرانجام استقلال سياسي ايران از امپراطوري اسلام در دوران حكومت آل بويه تحقق يافت و كاري ترين ضربه ها بر قدرت خلافت وارد آمد بحراني كه ( خلافت ) دچارش شده بود صرفا به دنياي عمل محدود نمي شد. بحران در تفكر فلسفي عصر هم انعكاس مي يافت ابونصر فارابي ( فيلسوف شيعي مشرب ) نخستين انديشمند دوره ي اسلام است كه با ورود ( در بحث عقلي درباره نظام حكومتي دوره اسلامي ) بحران خلافت و ( بحران جانشيني پيامبر اسلام ) را مورد بحث فلسفي قرار داد.

روايت اهل سنت در توجيه سياسي ( خلافت ) با مفهوم ( بسته شدن دايره نبوت ) ملازمت داشت چنان چه گفته شد در عصر پيغمبر و حتي تا حدودي در دوره خلفاي راشدين- حكومت از ديانت جدا نبود يعني رهبري ديني همان رهبري سياسي بود. مفهوم اين رهبري تواما اين بود كه پيغمبر از طريق وحي، ضوابط و شرايط زندگي ديني و سياسي را به دست مردم  مي داد و هرچه شارع شرع به دست مي داد بر اساس آن حكومت هم مي شد. خلفاي راشدين هم چون با پيغمبر رسته بودند و بسياري از آن ضوابط و قواعد شرع را همچنان به ياد داشت و در پي تدوين آن بودند هنوز ادامه سنت پيغمبر را در سياست به عهده داشتند و به تعبيري حكومت در دوره ي آنها چه در معناي سياسي و چه در معناي ديانتي آن شرعي بود. اما بعد از پيغمبر به روايت اهل سنت دايره ي نبوت بسته شد و ديگر هيچ كس از طريق وحي به ضوابط و شرايط ديني و سياسي مسلمانان دست نمي يافت بنابراين سياست ديگر در معناي ديانت آن گونه كه در عصر پيغمبر فهميده مي شد نمي توانست باشد با چنين استدلالي راه براي حكومتهاي اموي و عباسي كه خلافت را به صورت سلطنت موروثي در آورده بودند باز مي شد. بنابراين اقتدار سياسي موروثي اينان در حكومت بر مسلمانان، اگرچه فاقد صلاحيت ديني لازم بودند، مشروعيت مي يافت.

در ديد شيعه صلاحيت ديني براب حكومت در دوره ي پيغمبر از طريق وحي به دست مي آمد و در دوره ي جانشينان او از طريق ارتباط آنان با منبع فيض نبوت. شيعه معتقد است كه بعد از پيغمبر حكومت از آن امامان او است كه امامت را به خواست خدا، از سوي پيغمبر حكومت از آن امامان اوست كه امامت را به خواست خدا از سوي پيغمبر به ارث برده اند و در نبود پيغمبر با منبع فيض نبوت همچنان در ارتباطند و بهره هاي فيض الهي نصيب آنان است. اما مفهوم روايت اهل سنت از ( بسته شدن دايره نبوت ) اين بود كه ديگر كسي با منبع فيض نبوت در ارتباط نيست، يعني امامي در كار نيست كه با بهره گيري از منبع فيض حكومت عادلانه ي ديني را آنگونه كه در عصر پيغمبر وجود داشت بتواند برپا كند مفهوم سياسي اين سخن آن بود كه حتي اگر حكومت خلفا آن گونه كه شيعه تصور مي كند حكومت عادلانه اي هم نباشد باز بايد بدان تن داد و تسليم شد.

اما شيعه با پيش كشيدن مفهوم امامت و تداوم فيض نبوت در باطن امامت، معتقد بود كه فيض نبوت با وجود امام استمرار دارد و اگر حكومت به دست امامان شيعه باشد، حكومتي خواهد بود عادلانه وگرنه حكومت غير امام، حكومتي است غاصب و ظالم. اين تلقي شيعه از ( امامت 9 كه دو وجه رهبري سياسي و ديني را درهم ادغام مي كرد و سياست و ديانت را درهم مي آميخت بيشتر تلقي اي بود ايراني تا اسلامي. در ايران باستان هم شاه با فره ايزدي مظهر دو قدرت سياسي و ديني بود فره ايزدي همان تاييدات الهي و بهره مندي از فيض الهي و خرد بود كه شاه را مظهر عدالت ديني هم قرار مي داد. در حمايه ي ملي ما هرگاه فره ايزدي از پادشاهي گم مي شد، او از عدالت و دادگري دور مي شد و به بيداد و بي عدالتي در مي غلتيد.

در روايت آرماني ايران شهري از مفهوم پادشاهي، فره ايزدي مايه ي تداوم فيض الهي است در وجود شاه كه او را شايسته ي حكومت عادلانه و خردمندانه ي سياسي و ديني مي ساخت. اما شيعه اين تداوم فيض الهي در ( باطن امامت ) را فقط در وجود امامان خدو منحصر ساخت به همين جهت شيعه ي دوازده امامي در بسياري از دوره هاي تاريخ ايران معتقد بود كه حكومت عادلانه فقط با ظهور امام زمان تحقق خواهد يافت و در غيبت او هر حكومتي كه بر پا شود از نظر شرعي حكومت جور است و ظلم و فاقد عدالت حقيقي. به همين دليل بسياري از اهل تشيع از اين كه در غيبت امام، با حكومت و اركان سلطنت همكاري داشته باشند، پرهيز مي كردند.

اما اگر اتصال به منبع فيض الهي در روايت شيعه در وجود امامان شيعه محصور و محدود ماند در روايت عرفان ايراني به خصوص آن بخش از عرفان ايراني كه به قول سهروردي ادامه حكمت خسرواني ايران باستان بوده است از اين محدوديت به در آمد. از اين ديدگاه عرفان ايراني با جابه جا كردن مفهوم ( امامت ) و ( ولايت ) و جايگزين كردن ( ولي ) به جاي ( امام ) دايراه ي بهره وري از فيض الهي را از محدوده امامت و امامان خارج كرد و ولايت را ادامه و باطن نبوت خواند. در اين منظر ولي انسان كاملي است كه در هر دوره اي مي تواند حضور داشته باشد چرا كه فيض الهي همچنان ادادمه دارد و به پيغمبر و امام محدود نمي ماند مسئله ولايت و حدود و ثغور مفاهيم آن در عرفان ايراني خود موضوعي ميتقل و درخور تحقيق و بررسي جداگانه است سخن ما در اينجا درباره ي ولايت فقط اشاره اي است به اصل موضوع و بحث اساسي درباره ي آن از حوصله كار و گفتار ما خارج است.

اين سخن سهروردي كه حسن بصري و ذوالنون مصري و سهل تستري و بايزيد و ابراهيم ادهم .و جنيد و شبلي تز پيامبران اسرائيل برترند منزلت ولي را در ديدگاه عرفايي چون او نشان مي دهد. در منظومه فلسفي سهروردي يكي از بحث هاي اساسي (منافات بسته شدن دايره نبوت با تداوم فيض الهي است ) در ديد او ( ولايت ادامه و باطن نبوت ) بود. او در راه دفاع از همين عقيده جان باخت. اگر امروز مفهوم سياسي نظريه هاي عرفاني و فلسفي سهروردي برايمان چندان روشن نباشد مفهوم آن در قلمرو حكومتي كه دايره ي نبوت را بسته مي دانست و ازاين طريق به حكومت خلفا و يا در معناي عام آن به هر حكومت مقتدر مشروعيت مي داد، دقيقا روشن و آشكار بود تا آن اندازه روشن و آشكار كه جان او را بستانند و هستي اش را بر باد دهند.

اين مفهوم ( ولايت ) با ميراث معنوي ( حكمت خسرواني ) ايران پيش از اسلام ارتباط تنگاتنگ داشت. اگر مفهوم ( امامت ) با مفهوم شاهي ايران شهري شاه ( مظهر سياست ) به علاوه ي فره ايزدي ( مظهر ديانت ) نزديكي داشت، مفهوم ( ولايت ) هم با آن چه كه در حكمت خسرواني در ايران پيش از اسلام مطرح بود، بي ارتباط نبود. اگر حكمت خسرواني را كه ميراث آن به درستي براي ما روشن نيست فلسفه ي نظري و عرفاني ايران پيش از اسلام بدانيم بين اين فلسفه ي نظري و عرفاني ايران پيش از اسلام بدانيم بين اين فلسفه ي نظري كه بيشتر جنبه ي عرفاني داشت، با انديشه ي شاهنشاهي ايران شهري كه بيشتر جنبي سياسي داشت نوعي همخواني هم مي توان نشان داد.

سهروردي ظاهرا نخستين كسي است كه صريحا متذكر ارتباط عميق و بنياني سنت تفكر عرفان ايراني، به خصوص عرفان خراسان يا سنت تفرك حكمت خسرواني در ايران پيش از اسلام شده است. او با درك و دريافت چنين ارتباطي در حقيقت استمرار تاريخ ايران را در دوران اسلامي و ارتباط آن را با تاريخ ايران پيش از اسلام نيز نشان داد. امري كه از تيررس نگاه بسياري از روشنفكران عصر مشروطه و معاصر دور مانده است.

سهروردي در يكي از نوشته هايش ( المشارع و المطارحات ) به اشاره از چهار عارف ايراني ( بايزيد، حلاج، ابوالعباس قصاب آملي و ابوالحسن خرقاني ) ياد مي كنذ كه در دوران ايران اسلامي از ادامه دهندگان و ميراث داران حكمت خسرواني ايران پيش از اسلام بوده اند، و مي نويسد: ( و اما خميره الخسروانيين في السلوك فهي ناؤله الي سيار بسءام و من بعىه الي فتي بيضا و من بعدهم الي سيار امل و خرقان ) منظور سهروردي از سيار ( جهانگرد ) بسطام بايزيد بسطامي و فتي ( جوانمرد ) بيضا، حسين بن منصور حلاج و دو جهانگرد ( سيار ) آمل و خراقان، ابوالعباس قصاب آملي و ابوالحسن خرقاني است.

بايزيد و حلاج و خرقاني از سرشناس ترين و معروف ترين عرفاي ايران انذ و نامشان زبانزد متون ادب عرفاني ماست. ابوالعباس قصاب آملي را كمتر مي شناسند. بر اين نامها نام هاي بسيار ديگري هم مي توان افزود و من بي هيچ ترديدي بر اين نام ها، نام ابو سعيد ابوالخير را هم مي افزايم. دليلش را جايي ديگر نوشته ام. او از دست پروردگاران ابوالعباس قصاب و از نزديكان ابوالحسن خرقاني بوده است جمع آوري و بررسي نكات مشترك در تفكر عرفاني اين عارفان ( نازله داران و ادامه دهندگان حكمت خسرواني ) مي تواند ما را به بازسازي ديدگاه هاي نظري حكمت خسرواني در ايران پيش از اسلام ياري دهد.

مشرب سكر، مشرب عرفاني بايزيد و حلاج در دو عبارت معروف خلاصه شده است دو عبارتي كه مفهوم ( ولايت ) را به طور مشخص در محتوا خود ارائه مي دهند: ( سبحاني سبحاني ما اعظم شاني ) شطح معروف بايزيد است و ( اناالحق ) حكم ماندگار حلاج سخن معروف ابوسعيد ( ليس في جبتي سوي الله ) كه بيان ديگري از سخنان بايزيد و حلاج است نيز زبانزد متون صوفيه است از قصاب و خرقاني هم اگر عبارتي در اين مفهوم انتشار نيافت اما محتوي و مضمون آن عبارات را در منقولات و سخنان آنان به وضوح مي توان ديد.

اين نوع برداشت از مفهوم ( ولايت ) و ( استمرار فيض الهي ) در يكي از روايت هايي كه در شرح حال ابو سعيد ابوالخير نوشته اند به وضوح انعكاس يافته است اين روايت در قديم ترين شرح حال ابوسعيد، يعني متني كه جمال الدين ابوروح نوشته است نقل شده است.

( از پدرم شيخ الاسلام ابو سعيد شنيدم كه يك روز شيخ منظور ابو سعيد ابوالخير است را سخن مي رفت دانشمندي فاضل حاضر بود آهسته گفت كه اين سخن كه شيخ ابو سعيد گفت- در هفت سبع قرآن، هيچ جاي نيست شيخ گفت: اين سخن در سبع هشتم است. آن دانشمند گفت: سبع هشتم كدام است؟ گفت( اين هفت سبع آن است كه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك 67/5 ) و سبع هشتم آن است كه ( فاوحي الي عبده ما اوحي 10/53 ) شما پنداريت كه سخن خداي تعالي معدود و محدود است، ان كلام الله تعالي لا نهايه له، اما منزل بر محمد اين هفت سبع است و اما آنچ بدلهاء بندگان مي رساند در حصر و عد نيايد و منقطع نگردد، در هر لحظتي از وي رسولي بدل بندگان مي رسد. چنانك پيغامبر عليه السلم خبر داد اتقوا فراسه المومن فانه لم ينظر الا بنور الله تعالي .....

بنده ي مومن كامل در ديد عرفايي چون او جز ( ولي ) نمي توانست باشد. در سخن او به صراحت قرآن موجود، كلامي است كه فقط در  هفت سبع بر پيغمبر نازل شده است، حال آن كه به واسطه ي استمرار فيض الهي همچنان دل بندگان مومن مهبط كلام الهي است.

هم تلقي ديني و سياسي شيعه از مفهوم امامت و حكومت و هم تلقي عرفان ايراني از مفهوم ولايت هر دو بار روايت اهل سنت از مفهوم خلافت تعارض ماهوي داشت. البته يك نكته ي اساسي و مهم را در اين بحث نبايد ناديده گرفت. در نظريه ي خلافت اگرچه دايره ي نبوت بسته انگاشته مي شد، اما به طور عام خليفه ي مسلمانان مظهر قدرت ( اولي الامر ) صاحبان امر و قدرت سياسي در اين آيه ( اطيعواالله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم ) ( سوره ي نساء آيه ي 59 ) قرار مي گرفت و اطاعت از قدر و اقتدار او شرعا لازم مي آمد. البته شيعه به صراحت از اولي الامر به امامان خود تعبير مي كرد و بدين ترتيب نسبت به روايت اهل سنت از اولي الامر، معترض باقي مي ماند همين نوع اعتراض در نامه اي از ميرزاي قمي كه در اواخر عمر خود به فتحعلي شاه نوشته است و به موضوع مورد بحث ما هم مربوط است به وضوح منعكس شده است.

در دوره قاجار، صوفيان در ضديت با علماي دين مي كوشيدند كه به فتح علي شاه اولي الامر بدهند. ميرزاي قمي مي نويسد ( چه خاك بر سر كنم يك جا مي شنوم كه مي خواهند لقب اولي الامر بودن به شاه بگذارند كه مذهب اهل سنت و خلاف مذهب شيعه است .... باتفاق شيعه مراد از اولي الامر ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين مي بلشند و اخبار و احاديثي كه در تفسير آيه وارد شده است به اين مطلب از حد بيرون است. )

اما تلقي شيعي از حكومت گرچه هميشه حكومت حقيقي را از آن صاحب زمان مي شناخت، در دوره قاجار دستخوش دگرگوني بنيادي شد. درست است كه پاره اي ريشه هاي اين دگرگوني بنيادي را بايد در حكومت صفويه جستجو كرد اما بيان نظري و شرعي اين دگرگوني در اوايل حكومت قاجار به خصوص در دوره ي فتحعلي شاه قاجار تدوين شد.

پيش زمينه هاي همان دگرگوني را در تاريخ دوره ي صفويه مي توان نشان داد. موضوع آن دگرگوني ها در متون دوره ي قاجار به خوبي انعكاس يافته است. ميرزا محمد تنكابني در كتاب معروفش قصص العلماء براساس نوشته ي سيد نعمت الله جزايري به نام ( عوالي الئالي ) درباره ي منزلت شيخ نورالدين علي بن عبد العالي كركي معروف به محقق ثاني، مطالبي آورده است كه خواندني است مي نويسد:

( مخفي نماناد كه شيخ علي بن عبدالعالي كركي از علماء زمان شاه طهماسب صفوي است به اصفهان و قزوين آمد، سلطان به او گفت كه تو به سلطنت از من سزاوارتري زيرا كه تو نايب امام مي باشي و من از جمله عمال تو مي شوم كه به اوامر و نواهي تو عمل مي كنم و شيخ احكام و رسايل به سوي مملكت پادشاه فرستاد به نزد عمال ايشان كه متضمن قوانين عدل و كيفيت سلوك عمال با رعيت در اخذ خراج و مقدار آن و مقدار مدت آن بود، و امر كرد كه مخالفين و سنيان را بيرون كنند تا مبادا كه موافقين را گمراه نمايند. و سلطان نيز به عمال نوشت كه اطاعت و امتثال اوامر شيخ نمايند و بدانند كه شيخ اصل در سلطنت است و اصل در اوامر و نواهي است ....)

در ايران دوره ي صفوي منصب شيخ الاسلامي با قدرت بسيار بي سابقه اي به او تفويض شد. اقتدار محقق ثاني و سر سپردگي شاه به او، در فرماني از شاه طهماسب كه در پاره اي از منابع از جمله رياض العلماء آمده است، به خوبي پيداست. گرچه در بخش هايي از آن فرمان، از او به ( نايب الامام ) ياد شده است و عملا اعتبار و اقتداري براي او منظور شد كه تا ان زمان براي هيچ مجتهد شيعه اي منظور نشده بود، اما هيچ سندي در دست نيست كه در دوره ي صفويه به جد، از مسئله اي به نام، ولايت فقيه بحث شده باشد يا رساله اي در اين زمينه به نگارش درآمده باشد بحث ولايت فقيه در مفهومي كه امروز شناخته شده است از بحث هاي مطرح شده در دوره قاجار است و نخستين بار در سلطنت فتحعلي شاه است كه مبحث ولايت فقيه به طور جدي با استناد به پاره اي احاديث و آيات و اخبار مطرح مي شود.( آجودانی, ماشاءالله,مشروطه ایرانی,صحفه ۵۵تا۶۴)

 

ادامه دارد...

نوشته شده توسط شوکران در ساعت 21:30 | لینک  | 

 

به نام خدا

 

با سلام .هدف از ارائه این مطالب جانب داری از هیچ گروه و اندیشه ای خاص نیست. مطالب فوق طی تحقیقات و مطالعات شخصی در خصوص نوع حاکمیت و حکومت  در ایران  از دوره قاجار تا جمهوری اسلامی  حاصل شده است, در واقع جستجویی است در میان مطالب کتابها و وبلاگهای دیگران و انتقال و انتشار آنها با ذکر منبع در وبلاگ شوکران.

شوکران قضاوت را به عهده خواننده محترم میگزارد,مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم.

 

تعريف موضوع تحقيق:

۱- حکومت :مردم نمی توانند به هدف های مشترک دست یابند, مگر اینکه به درستی سازمان یابندو قواعد معیین طرز عمل را بپزیرند.کار گزاری که در سطح جامعه مسئول این قواعد و رفتار است و اطاعت را تامین میکند,حکومت نامیده میشود.هیچ دولتی بدون حکومت وجود ندارد, اگر چه حکومت بدون دولت وجود داشته است. حکومت کارگزاری است که بدان وسیله اداره دولت متبلور میشود,بیان میگرددو جامعه عمل میپوشد.حاکمیت مهمترین عنصر دولت است وچیزی است که دولت را از دیگر گروهها و مجتمعهای انسانها مشخص و متفاوت میکند.(بنیادهای علم سیاست-عبدالرحمن عالم-صحفه۱۴۳ )

۲- حاکمیت : قدرت ناشی از استقلال یک دولت مستقل که می تواند با اعمال حق حاکمیت, روابط خارجی و امور داخلی خود را مطابق تمایلات خود تنظیم کند. حق حاکمیت اگر در اختیار فرد باشد,حکومت را مطلقه و اگر در اختیار طبقه معدودی باشد الیگارشی و اگر در اختیار مردم باشد دمکراسی می گویند.(فرهنگ علوم سیاسی-علی آقا بخشی ـ صحفه۲۳۷)

 

نوع رفتار حکومتی و مدیریتی به شدت متاثر از نوع درک از مفهوم حکومت است و هر گونه که حکومت فهمیده شود, به تناسب آن فهم و دریافت, رفتار حکومتی شکل می گیرد. تاریخ بشر پیوسته شاهد درک سلطه گرانه از حکومت بوده است گاه صریح و خشن , گاه غیرمستقیم و فریبکارانه.

بسیاری حکومت را به مفهوم سلطه بر جان و مال و ناموس مردم و اختیار اعمال قدرت به هر روش و تصرف همه جانبه و همه گونه در امور مردم می دانسته اند و براین اساس حکومتهای  خود کامه فردی یا جمعی را شکل می داده اند.حکومت را حق خویش دانسته و بلطبع برای دیگران هیچ گونه حقی در حکومت و مدیریت جامعه قایل نبوده اند. از این رو اجازه اندیشیدن, سخن گفتن, انتخاب کردن و انتقاد نمودن را به کسی نمی دادند, جز آنچه آنان می پسندیده اند و بدان رضایت می داده اند.

اما مفهوم حکومت در ایران و اندیشه سیاسی شیعه چگونه است؟

 

تاریخچه موضوع:

((حكومت ولايي در ايران جانشين و حكومت سلطنتي است. قدمت نظام سلطنتي در ايران به بيست و پنج قرن مي رسد. انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 طومار نظام سلطنتي را درهم پيچيد و بر ويرانه هاي آن جمهوري اسلامي استقرار يافت. تاريخ دو هزار و پانصد ساله نظام سلطنتي در ايران را مي توان به چند مرحله تقسيم كرد: مرحله اول، عصر امپراطوري ( قبل از اسلام ) مرحله دوم، عصر شاهان مسلمان اهل سنت ( قرن اول تا دهم هجري )؛ مرحله سوم عصر شاهان شيعه ( از قرن دهم تا چهاردهم )؛ مرحله چهارم، عصر كوتاه سلطنت مشروطه؛ مرحله پنجم، عصر سلطنت شاهان دين ستيز وابسته به اجنبي.

عليرغم تغيير دين ( تشرف به اسلام در پايان مرحله اول ) تغيير مذهب ( استبصار در پايان مرحله دوم، ) و تغيير ظاهر حكومت از سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه ( در مرحله چهارم ) نظام سلطنت مطلقه در طول اين ساليان دراز با مقومات و ذاتيات خود در اين سرزمين دوام آورد.))(بر گرفته از فصل یازدهم کتاب اندیشه های سیاسی در اسلام ۲ـ نوشته محسن کدیور)

 

 

ادامه دارد...

نوشته شده توسط شوکران در ساعت 22:42 | لینک  | 

 

 

  هر ملتی که از تاریخ و فرهنگ

            و خرد آگاه نباشد موجبات ستم

                 و دراز دستی دیگران را بر خود

                                         به وجود می آورد .

 

 

 

 

آداب و رسوم :

 

حكايت نوروز نه حكايت چسبيدن متعصبانه به سنتها و نه پان ايرانيرانيست شدن بلكه فراگيري و عمل به فلسفه نو كردن افكار و دلهايمان است.نوروز تا پيش از حمله عرب به همراه مهرگان و سده و "تيرگان" بزرگترين جشنهاي ملي ايرانيان بود. اين هرسه جشن سابقه اي بسيار بيشتر از چندين هزار سال دارد. چراكه به دلايل طبيعي ساخته شده است. "نوروز" آغاز بهار، "تيرگان" رسيدن به اوج گرماي تابستان، "مهرگان" پايان تابستان و پايان كار كشاورزي و "سده" رد كردن اوج سختي زمستان و اميدواري به پايان كامل آن. اما در طول گذشت اين هزاره‌ها استوره‌ها به اين جشنها غنا بخشيدند. نوروز اشاره اي به جمشيد دارد. تيرگان اشاره اي به آرش و جنگهاي ايران و توران دارد. مهرگان اشاره اي دارد به پيروزي كاوه بر ضحاك و آغاز شاهنشاهي فريدون و سده اشاره اي به هوشنگ و دوران او. اين چهار جشن به همراه جشنهاي ديگر پس از ظهور زرتشت، رنگ و بويي مذهبي گرفته و با آداب و رسوم مذهبي آميخته شدند. با اينحال بايد دانست كه اين جشنها كوچكترين تعلقي به هيچ مذهبي از جمله زرتشتي گري ندارند. اما پس از ضربه بزرگي كه مهرگان و سده و تيرگان خوردند و هنوز نتوانسته اند كمر راست كنند، اين نوروز است كه به هيچ كم و كاستي سال به سال قوي تر از سال گذشته، در جاي خود استوار ايستاده و به ريش دشمنان خود و دشمنان فرهنگ باستاني ايران ميخندد.

با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامي و تطبيق فرهنگ ايران زرتشتي با اسلام ,برداشتهاي اسلامي از سنت‌هاي ايراني از جمله نوروز صورت گرفت. از جمله هر زبان وقلم انديشمندان اسلامي رفت كه (خداوند حضرت آدم را در فروردين آفريد) و به اين ترتيب نوروز و صدها سنت اصيل ايراني به مدد فرهنگ تطبيقي و التقاطي خاص ايران به سنتهاي اسلامي وارد شد .

درطي ساليان پر فراز و نشيب تاريخ ايران كوششهايي يا از روي دشمني يا ناداني يا به خاطر دين براي كمرنگ و بي اهميت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنا بر نمونه : امام محمد غزالي در كيمياي سعادت سفارش مي‌كند كه : (ايرانيان , جشن نوروز و سده را نگيرند !  چراغاني نكنند ! لباس نو پوشند ! حتي عزاداري كنند تا مجوس از بين برود !! ) اما انگار اين افكار منور و انقلابي كمي زيادي انقلابي بود چون هيچ گاه اجرا نشد.

نوروز در طي ساليان مختلف با شيوه‌هاي خا ص و زيبا در دوره‌هاي مختلف پادشاهي برگزار مي‌شد. در دوره پادشاهي مادها , هخامنشيان, اشكانيان , پارتيان و ساسانيان نوروز داراي ويژگي‌هاي زيبايي بوده تا به حمله اعراب مسلمان به ايران كه بعد از شكست ايرانيان در برابر اعراب مسلمان نوروز و جشن‌هاي ديگرهمچنان برگزار مي‌شده اما نه به اندازه گذشته با شكوه باستاني.

اعراب با نوروز مخالفت‌ها ي شديدي داشتند ولي نياكان ما به صورت مخفي و يا آشكارنوروز را برگزار مي‌كردند. در چهل هجري بين علي (ع ) خليفه چهارم و معاويه گزينشي صورت گرفته كه يكي از اين دو را خلافت برگزينند و تاريخ آن دقيقا در نوروز بود كه اگر هر كدام از اين دو انتخاب شدند جشن و شادي كنند و دليلي موجه بتوانند براي نوروز بياورند و شادي مردم را به انتخاب شدن يكي از دو عرب توجيه كنند و بتوانند نوروز را كمرنگ جلوه دهند.و به نوروز ايراني مشروعيت عربي ببخشند. اما نياكان ما با خرد ورزي و زيركي سال قمري و سال خورشيدي را از هم جدا كردند و كم كم از هم فاصله گرفت و نوروز با خرد ايراني جايگاه خود را حفظ كرد .

آداب و رسوم و سنتها بخش ديگري از فرهنگ را شامل ميشوند. آداب و رسوم زندگي همان چيزي است كه در فرهنگي غرب به آن لايف استايل ميگويند. سنت يا تراديشن هم اصولي هستند كه عرف ملي يك ملت ميباشند. تفاوت دو ملت در درجه اول بايد آداب و رسوم و سنتها باشد و سپس زبان. هرچند كه در اكثر موارد اين دو بر هم منطبق است و همزبانان، هم رسم هستند. اما خلاف آن صدق نميكند. بسيارند گروههايي كه همزبان نيستند اما هم رسم و هم آيين ميباشند. همچنان كه شاعر ميگويد همدلي از همزباني خوشتر است، بايد گفت كه هم رسم و هم سنت بودن حتي از هم زبان بودن هم بيشتر باعث نزديكي انسانهاست. آذري‌ها و فارسها در بسياري موارد هم رسم هستند در حاليكه همزبان نيستند. همچنانكه غربي‌ها در بسياري موارد هم رسم هستند و زبانهاي مختلف آنان باعث نشده تا با هم اتحاد نداشته باشند. جهان، غربي‌ها را با يك فرهنگ ميشناسد و آن فرهنگ غرب است. البته تفاوتهاي جزئي بين قوميتها يك خاصيت مهم است. همچنانكه در ايران همه اقوام نوروز را جشن گرفته و ميگيرند درحاليكه نوروز در بين هر قومي شكلي ديگر دارد اما نقطه مشترك همان جشن گرفتن در نوروز است.

پایان .

نوشته شده توسط شوکران در ساعت 22:22 | لینک  | 


 

 

  هر ملتی که از تاریخ و فرهنگ

          و خرد آگاه نباشد موجبات ستم

                و دراز دستی دیگران را بر خود

                                         به وجود می آورد .

 

 

 

ناداني و نا آگاهي نسبت به تاريخ در ميان مردم ايران امري است كه سابقه اي ديرين دارد. هرگز تاريخ در ميان مردم ايران جدي گرفته نمي‌شود. بچه‌ها در مدرسه مي‌گويند تاريخ به چه درد ما مي‌خورد. دريغ از اينكه عمر چند ساله ما هرگز به ما اين اجازه را نمي‌دهد تا تجربياتي كه در طي هزاران سال با دادن بهاي سنگين بدست آورديم دوباره تكرار كنيم. در حاليكه در كشورهايي مانند آمريكا كه شروع تاريخ شان به 300سال هم نمي‌رسد همين مدت را با افتخار تمام در مدارسشان آموزش مي‌دهند و صد فيلم ميسازند. اگر تاريخ امريكا را از يك جوان ايراني بپرسي كامل تر از تاريخ خودش مي‌داند.

 مي‌گويند براي مردم عادي اين مهم نيست كه تاريخ را بدانند. همين كه بتوانند نان زن وبچه شان را بدهند هنر كرده اند. اگرقرار باشد ملتي را نابود كنيم راهي بهتر از اين نمي‌شود و همين بي توجهي حساب شده است كه باعث ميشود جوانان هموطن و همخونمان در آذربايجان كردستان و خوزستان به دامان دشمنان ايران كشيده شوند وسياست كهنه تفرقه بينداز و حكومت كن را براي چندمين بار تجربه كنيم و يا  ميراث فرهنگي مان را به كمترين بهايي توسط مردم نا آگاه همان (به نام قاچاقچيان) فروخته شود.در كتاب‌هاي درسي تاريخ تمدن چند هزار ساله ايران را در چند صفحه خلاصه ميكنند تا هر چه سريع تر به تاريخ اسلام و تاريخ انقلاب بپردازند.

اگر قرار بود من وتوي ايراني از تاريخمان با خبر شويم هرگز اجازه نمي‌داديم تا سياست كشورمان بدست مشتي زاهد نماي از خدا بي خبر بيفتد تا مانند گذشه اعراب بتوانند با زبان چرب وشمشير در دست با وعده‌هاي فريبنده   اما با انديشه تاراج دمار از روزگار كشورمان در بياورند. انگونه است كه وقتي سد سيوند ساخته مي‌شود و خطرات آن براي مهمترين آثار ملي مان فرياد زده مي‌شود كوچكترين توجهي نمي‌شود. چون اصلا نمي دانيم تخت جمشيد و پاسارگاد براي چه زماني است واصلا كجاست......؟! آيندگان در باره ما چه قضاوت خواهند كرد.   

فرهنگ ايراني ريشه در تاريخ دارد. براي شناخت فرهنگ ايران بايد به كشورهاي مستقلي كه در پيرامون ايران هستند نيز نگريست. افغانستان، تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان، آذربايجان و حتي ارمنستان و گرجستان و همچنين كردهاي عراق و تركيه و پاكستان همگي كم يا زياد گوشه‌اي از فرهنگ ايران را به ارث برده اند. حتي سرود ملي پاكستان به زبان پارسي است.

در مجموع مي‌‌توان عناصر فرهنگ ايراني را كه فراتر از مرزهاي جمهوري اسلامي ايران است را به اختصار چنين برشمرد:

1- زبان پارسي كه مهمترين شاخصه فرهنگ ايراني است. 2- اعياد ملي از جمله نوروز. 3- شخصيتهاي اسطوره‌اي از جمله رستم. 4- اساطير تمثيلي همچون ديو، سيمرغ و ... 5- علم و هنر. 6- معماري ايراني. 7- دين.

فرهنگ ايراني كه جزيي از هويت ايرانيان است، دو جزء ايراني و اسلامي دارد كه در حال حاضر با كتمان هويت ايراني از سوي مسئولان مواجه است. جزء كتمان شده فرهنگ ايراني ناب يا فرهنگ باقي مانده از ايران باستان است. در دوران باستان، ايران ابرقدرت زمان خود بود؛ از زماني كه كوروش كبير، ايران را به شكل يك دولت متحد تأسيس كرد و سپس در قالب يك امپراتوري گسترش داد، تا زماني كه اعراب به بهانة اسلام چشم طمع به سرزمين و اموال آن دوختند و در نهايت آن را سرنگون كردند، ايران هميشه يك ابرقدرت بود و علي رغم ركودها و سقوطهاي مقطعي، توانايي و استعداد ايران براي ابرقدرت شدن محفوظ بود. اين ظرفيت و توانايي، حتي در دوران اسلامي و قروني كه دولت ملي در ايران به شكلي كاملاً مستقل وجود نداشت هم در ايران و ايرانيان محفوظ بود كه نمونة بارز آن حكومتهاي آل بويه، سلجوقيان و سپس حكومتهاي ملي صفويه و افشاريه است. نادر شاه افشار تنها شانزده سال پس از سقوط صفويه به دست اقوام شرقي ايراني (افغانها)؛ مجدداً آن را در اندازه يك ابرقدرت ظاهر ساخت و مداخله جويانه به سوي شرق (هند) لشكر كشيد.

پس از سلسله زنديه كه مجال چنداني نيافت، سلسلة قاجار در دوران خود، انحطاط ايران را در تاريخ ثبت كرد. دراين دوران،علاوة مسايل داخلي،استعمار اقوام بسياري را ازهويت ايراني شان

جدا كرد كه از جمله مي‌‌توان به اقوام پشتون، هزاره و ... در افغانستان، بلوچها در پاكستان، تاجيكها و ازبكها و تركمنها در شمال شرقي و آذري ها، ارمني‌ها و گرجي‌ها در شمال غربي ايران فعلي اشاره كرد.

قاجارها كه در دوران سلطنت شان تجدد و نوخواهي در ايران شكل گرفت، با افراطي‌ترين حكومت نوخواهانة تاريخ معاصر ايران؛ يعني پهلوي، از عرصه حكومت ايران به زير كشيده شدند. پهلوي اول و دوم سعي كردند كه با تمسك به تاريخ و فرهنگ باستان هم مشروعيت لازم را براي حكومت نوظهور خود فراهم سازند و هم ايران را به شوكت و عظمت گذشته اش بازگردانند. حركت تند پهلوي دوم به سوي تمدن بزرگ، موفقيتهاي اقتصادي، نظامي و علمي بسياري را نصيب ايران ساخت كه لطف پروردگار به ايرانيان و برخورداري از منابع عظيم نفتي يكي از مهمترين دلايل اين پيشرفتهاي عيني بود؛ اما افراطهاي فرهنگي و سياسي (اشاعة شديد فرهنگ غربي در مقابل فرهنگ اسلامي و سنتي مردم و استبداد) پهلوي‌ها باعث شد كه روحانيت و بويژه حضرت آيت الله العظمي خميني (ره) پس از 2500 سال رژيم ايران را از پادشاهي به شكلي جديد  كه برگرفته از انديشة سياسي و فقهي او بود  تغيير دهد و اين بار نيز رؤيا، رؤياي پيشرفت و توسعه، به همراه عدالت و ارزشهاي اسلامي بود.

اكنون بيست و هفت سال از تأسيس جمهوري اسلامي مي‌‌گذرد و ايرانيان هويت خود را در جهان از دست داده اند. سالهاست كه در نزد افكار عمومي جهان، «ايران» نه مهد فرهنگ و تمدن كه سرزمين افراطيون و تروريستهاست و ايرانيان نه يك ملت مستقل و ريشه دار كه بخشي از اعرابند. اگر آن اتهام را سياسي و ناشي از تبليغات سوء دول غربي بدانيم (كه تأثير بسياري هم داشت) در اين تحريف در درجة اول خود ما مقصريم كه فهم اين تقصير با اندكي تأمل آسان است.

در طول تاريخ، دست كم در ايران، هر سلسلة سياسي كه بر سر كار مي‌‌آمد، هويت خود را در انكار ارزشها و نمادهاي سلسله قبلي جستجو مي‌‌كرد؛ وقتي كه ساسانيان، اشكانيان را ساقط كردند، بسياري از اصول و ارزشها و نمادهايي را كه ياد آنان را در اذهان زنده مي‌‌ساخت، نفي و كتمان كردند. اين عادت پس از اسلام نيز به اقوام و گروههاي غالب به ارث رسيد؛ لذا

افشاريان كه صفويان را از سرير قدرت به زير كشيدند، دستاوردها، لياقت و مشروعيت حاكمان آن را انكار كردند؛ قاجارها شايستگي خاندان زند را و پهلويان اصالت و تعقل خاندان قاجاررا.اين طرز برخورد با شكست خوردگان و ساقط شدگان در انقلابيون سال 57 نيز وجود داشت؛ اگر در گذشته، هر سلسله سلطنتي سلسلة سلطنتي قبلي را به چالش مي‌‌كشيد، اكثريت انقلابيون سال 57 به دليل تغيير نوع رژيم (شاهنشاهي به جمهوري اسلامي) و تفاوتهاي ماهوي برخاسته از آن (ارزشهاي اسلامي به جاي فرهنگ و تمدن و نمادها و اسامي ايراني) كل تاريخ شاهنشاهي و دستاوردهاي مادي و معنوي آن را به چالش كشيدند. از اين رو بود كه در بحبوحة اوج احساسات انقلابي، اكثر رهبران حاكم در رژيم نوپاي جمهوري اسلامي و اكثريت قريب به اتفاق تودة انقلابي، علية هر آن چه كه پهلوي‌ها بر آن تكيه مي‌‌كردند، شوريدند؛ نشان شير و خورشيد از پرچم ملي حذف شد و ديگر آرم رسمي كشور نبود و جاي آن را نشان زيبا و پرمعنايي گرفت كه نه متعلق به يك ملت، بلكه از نظر لفظي متعلق به امت اسلامي و از نظر معنا متعلق به همة بشر بود. واژة شاه علي رغم تعدد معاني آن، تنها به دليل يادآوري شاهان پهلوي از پسوند كلمات و شهرها حذف شد و در ادامه شاه بودن و شاه داشتن بد دانسته شد؛ لذا همة تاريخ 2500 ساله ايران، تنها به دليل اين كه عنوان مقام اول كشور «شاه» بود، نظام طاغوتي قلمداد گرديد.

اين افراط در «تكذيب» بدون نقد رژيم گذشته و گستردگي حوزة «انكار» نمادها، تاريخ، فرهنگ و آداب و سنن بدانجا رسيد كه حتي ملت ايران را ملتي بي هويت معرفي كردند كه تنها با انقلاب اسلامي سال 1357 هويت يافت. در حالي كه مانند روز روشن است كه ملت ايران از زماني كه كوروش كبير پادشاهي ايران را تأسيس كرد تا سقوط ساسانيان به شكل رسمي و سياسي؛ و پس از آن، از زمان سقوط ايران به دست اعراب تا تشكيل پادشاهي صفوي (شاه اسماعيل صفوي خود را شاه ايران خواند) در سال 907 هـ.ق. به شكل غير رسمي و فرهنگي هويت خود را حفظ كرد كه در غير اين صورت تنها كشور مستقل تاريخي منطقه نبود.

در مجموع، اين كتمان هويت از يك سو اقوام ايراني بسياري را از ما جدا ساخت و لذا توانايي و استعداد ذاتي ابرقدرت شدن را از ايران گرفت و از سوي ديگر ملت ما را در چرخة پوچي حيران ساخت كه با گذشت بيش از دو دهه از انقلاب، تنها با بازگشت تدريجي به همان هويت واقعي و تاريخي؛ يعني هويت ايراني اندكي جبران شده است.

كتمان هويت ايراني در سطوح مختلف «ملي»، «منطقه اي» و «بين المللي» و در حوزه‌هاي «فرهنگي»، «تاريخي»، «اقتصادي» و «سياسي» تبعات جبران ناپذيري را براي ايران و ايرانيان به دنبال آورد كه در اين سلسله مقاله (هويت مكتوم) به مهمترين آنها اشاره مي‌‌گردد.

1. تبعات ملي كتمان هويت:

كتمان هويت ايراني از سوي اكثريت دولتمردان حكومت جمهوري اسلامي در سطوح مختلف، لطمات جبران ناپذيري را براي ايران و ايراني به دنبال آورد. در سطح «ملي» مي‌‌توان به حوزه‌هاي «فرهنگي»، «تاريخي»، «اقتصادي» و «سياسي» اشاره كرد كه تبعات آن ريشه‌اي تر و تأثيرگذار بر ديگر سطوح بود.

در حوزة تاريخي انكار هويت ايراني باعث تحريفات عمده در تاريخ و واقعيتها و شخصيتهاي ايران باستان شد؛ تنها شخصيت باستاني ايران كه از او در تاريخ انقلاب اسلامي به نيكي ياد شده است، بزرگمهر حكيم است كه آن هم از او با نام معرب (عربي شده) بوذرجمهر ياد مي‌‌شده و مي‌‌شود؛ چرا كه در نظر اين دسته از ايرانيانِ دشمن شاه و هر سلسله شاهنشاهي، او تنها كسي بود كه در ايران باستان به بعثت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله) آگاهي و ايمان داشته است؛ لذا همة كساني كه اين چنين نبودند، تنها به اين جرم ناكرده كه قبل از تولد و بعثت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به او ايمان نياورده بودند و در عرصة حكومت شاهنشاهي، «شاه» يا «وزير» و ... بودند (نه حكومت جمهوري اسلامي) مورد تكفير، تحميق، انكار و افترا قرار گرفتند. برخي گستاخانه به كوروش تهمتهاي ناروا زدند؛ زرتشت را نه به عنوان پيامبر كه مدعي دروغين پيامبري معرفي كردند؛ داريوش بزرگ را ظالمي بي رحم معرفي كردند و در كتابهاي درسي ابتدايي به خورد من و امثال من دادند و انوشيروان عادل را نه عادل كه ظالمي درو نام نهادند و زنجير عدالت را به مالش خري به استهزا گرفتند.

 در حالي كه حقيقت، نه صرفاً از نظر تاريخي كه از لحاظ ديني نيز به وضوح عكس آن را اثبات مي‌‌كند:

1. پيامبر مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) درباره انوشيروان و عدالت او گفته است كه «اني ولدت في زمن الملك العادل انوشيروان» ( يعني من در زمان انوشيروان عادل به دنيا آمدم كه كنايه از رسالت عدالت گستر اوست).

2. حضرت علي (ع) در پاسخ به شبهه‌اي كه چرا مجوسيان عذاب مي‌‌شوند، در حالي كه خداوند برايشان پيامبري نفرستاد، به صراحت فرمودند كه چرا؟! خداوند برايشان پيامبري فرستاد ولي بعدها از دين او منحرف شدند كه جز زرتشت نبي چه كسي مي‌‌تواند باشد؟

3. فيلسوف عاليقدر حضرت آيت الله طباطبايي در تفسير الميزان خود كوروش را همان ذي القرنين قرآن كريم معرفي مي‌‌كند و تأكيد مي‌‌كند او تنها كسي است كه از نظر تاريخي ويژگيها و اوصاف و شرايط او را دارد.

4. عمومي تر از اين تصريحات، تعداد پيامبران است. همة ما از كودكي با اين سؤال آشناييم كه تعداد پيامبران 124000 نفر است؛ اما هيچ كس به اين نكته توجه نكرده است كه اگر زرتشت و كوروش و ... ايراني پيامبر نبوده اند، 124000 پيامبر از كجا آمده اند؟؟!

اين انكار مغرضانة شخصيتها در نهايت به كتمان 2500 سال تاريخ و فرهنگ اين ملت و ديگر اقوام وابسته به اين تمدن انجاميد[1] و ضربات جبران ناپذيري را به ميراث فرهنگي و معنوي ما وارد ساخت. مجسمه ها، كتيبه‌ها و ديگر آثار هنري باقيمانده از دوران باستان مظهر شرك شمرده مي‌‌شدند و در اوج فوران احساسات انقلابي در معرض تخريب قرار گرفته و برخي به راحتي تخريب شدند و در خوشبينانه‌ترين حالت اين ميراث را تكه سنگ نام نهادند كه به آساني در معرض ويراني يا نابودي قرار گرفته يا فداي ساخت و ساز شهري و سد و راه و ... شدند. در اين زمينه، برخي گستاخي و بي شرمي را به جايي رساندند كه در اوايل سقوط رژيم پهلوي حتي از تخريب آرامگاه كوروش سخن مي‌‌راندند!!

تبعات اقتصادي اين كتمان هويت نيز با تشريح تبعات فرهنگي آن آشكار شده است. در اين باره همين بس كه صنعت گردشگري ايران سالها به عقب رانده شد و طرحهاي توريستي مربوط به ميراث باستان به كلي تعطيل شد و البته گردشگري مربوط به دوران اسلامي نيز لنگِ لنگ بود.

اين انكار هويت همچنين در هويت ملي داخلي نيز سالها بحث ايراني مسلمان و مسلمان ايراني را به دنبال آورد كه تاكنون نيز گفتمان حاكم همان گفتمان «مسلمان ايراني» است. با غلبه اين طرز فكر بود كه بحث اسامي ايراني براي فرزندان، اسامي، استانها، شهرها، اماكن، مؤسسات و ... سالها به سوي اسامي عربي و اسلامي در حال تغيير بود كه در برخي موارد به سبك كردن و وهن به اسامي مقدس اسلامي انجاميد. گفتماني كه علاوه بر سياست داخلي، باعث چرخش سياست خارجي ما به سوي اعرابي شد كه علي رغم تاريخ سياه خود، هميشه نژادپرست بوده‌اند و البته بعد از عصر جاهليت، «اسلام» را به جاي زبان و اجداد ماية اين تفوق و برتري جويي قرار داده‌اند.

حوزه‌هاي ملي انكار و كتمان هويت بسيار است كه اين موارد مهمترين آنها است.

 

2. تبعات منطقه‌اي كتمان هويت ملي:

پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 و كتمان هويت ايراني از سوي اكثريت دولتمردان حكومت جديد در سطح منطقه‌اي نيز، لطمات جبران ناپذير فراواني را براي ايران و ايراني به دنبال آورد. در سطح «منطقه» مهمترين لطمه «گم شدن هويت ايراني» در هويتهاي عربي منطقه بود. از آنجا كه محمد رضا شاه نزديكي به اسرائيل را يكي از اصول سياست خارجي خود قرار داده بود، حكومت جديد در جانب افراط نزديكي با اعراب را بر محور اسلام و وحدت مسلمانان شيعه و سني اصل اول سياست خارجي خود قرار داد؛ اصلي كه حتي براي يك لحظه نيز مورد استقبال و حتي توجه سلاطين و شيوخ عرب سني قرار نگرفت و در مقابل، آنان با حمايت از صدام در جنگ عليه ايران به آن پاسخ دادند.

اكثريت دولتمردان ما براي تحقق اين هدف بر وجوه مشترك ميان ايرانيان و اعراب تأكيد كردند و اين تأكيد به همراه انكار هويت ملي در داخل باعث خاموشي هويت ايراني در منطقه و كل جهان شد. هويتي كه علي رغم وجود چند هزار ساله ديگر در جهان نمود و تبلوري ندارد و اين دستاورد عظيم تاريخي و فرهنگي در هويت عربي كشورهاي منطقه ـ كه با دلارهاي نفتي و فكر عاقلانه تر مسئولان آن تبليغات گسترده‌اي براي خود به راه انداخته بودند ـ محو شد.

از اين پس بود كه هويت ايراني به عنوان نماد رقابت تاريخي دو فرهنگ (و حتي برتري عجم بر عرب در بسياري از ادوار تاريخي) از پندار مردم منطقه رخت بر بست و حتي با تقاضاي عضويت ناظر ايران در اتحاديه عرب به كلي تحقير شد و بر توهم بسياري از مردم جهان كه ايران را جزيي از اعراب مي‌‌داند صحه‌اي دروغين گذاشت.

آري بسياري از جهانيان ما ايرانيان را عرب مي‌‌دانند و متأسفانه بايد به آنان حق داد؛ زيرا ما از هويت ايراني خود فيلم و سريالي نساخته ايم و به آنان نشان نداده ايم. از يك سو فيلم و سريالهاي مهم و برجستة ما نه داستانهايي با تمايز ملي ايراني؛ بلكه بيانگر هويتي عربي (اسلامي) است و از سوي ديگر حتي از هويت ايراني ما هم اعراب فيلم و سريال مي‌‌سازند (عمر خيام) و به خورد ما و همة جهانيان مي‌‌دهند. وقتي كه يك خارجي عمر خيام را به عنوان يك شاعر و عارف ايراني مي‌‌شناسد و به دنبال آن، فيلم آن را با نوشته‌ها و زبان عربي و هنرپيشه‌ها و كارگردان عربي مي‌‌بيند، حق ندارد كه فكر كند ايرانيان بخشي از اعرابند؟ مگر ملتي پيدا مي‌‌شود كه اين همه مفاخر داشته باشد؛ ولي فيلم آن را خودش نسازد و ملتي ديگر آن را بسازد؟

پاسخ اين كه چنين چيزي واقعاً نادر است و دست كم براي بينندگان خارجي شبه‌اي مبني بر احتمال تعلق دو سويه آن مفاخر به ايران و عرب ايجاد نمي‌كند.

چگونه مي‌‌خواهيم جهانيان ايران را جداي از عرب و ايراني را جداي از اعراب بدانند، درحا لي كه آرمانهاي ما آرمانهايي عربي است. فيلمهايي كه مي‌‌سازيم و پخش مي‌‌كنيم نام و مكان بسياري از شهرها و خيابانها و شبكه‌هاي تلويزيوني ماهواره‌اي و راديويي و ... ما عربي است.

مهم‌ترين پيآمد انكار هويت ملي در سطح منطقه‌اي را بايد در دهه 70 جستجو كرد كه به خاطر تفكر عربي حاكم بر دولتمردان ما فرصت تاريخي جذب كشورهاي آسياي ميانه و قفقاز بعد از فروپاشي شوروي از دست رفت.

 

 

ادامه دارد....

نوشته شده توسط شوکران در ساعت 13:32 | لینک  |